هیچم

هیچم و چیزی کم
ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید
وز اهلِ عالم های دیگر هم
یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟
از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .
غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد
نورِ سیاه و مبهمی دارد
پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم
ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم
و مثل عاشق ، مثل پروانه
اهل نمازِ شعله و شبنم
اما
هیچم و چیزی کم .
*
رفتم فرازِ بام ِ خانه ، سخت لارم بود
شب بود و مظلم بود و ظالم بود
آنجا چراغ افروختم ، اطراف روشن شد
و پشه ها و سوسک ها ، بسیار
دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد
کِشتم اسیرِ بی مروت زرده خواهد شد
باغِ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد
خاموش کردم روشنایم را
و پشه ها و سوسک ها رفتند
غم رفت ، شادی رفت
و هول و حسرت ترکِ من گقتند
و اختران خفتند
آنگاه دیدم ، آن طرف تر از سکُنجِ بام
یک دختر زیباتر از رویای شبنم ها
تنها
انگار روح ِ آبی و آب است
انگار هم بیدار و هم خواب است
انگار غم در کسوت ِ شادیست
انگار تصویر خدا در بهترین قاب است
انگارها بگذار
بیمار !
او آن "نمی دانی و می دانی" است
او لحظه ی فرار جادویی
او جاودانه ، جاودانتاب است
محضِ خلوص و مطلقِ ناب است
*
از بام پایین آمدیم ، آرام
همراه با مشتی غم و شادی
و با گروهی زخم ها و عده ای مرهم
گفتیم بنشینیم
نزدیک ِ سالی مهلتش یک دم
مثلِ ظهورِ اولین پرتو
مثل ِ غروب ِ آخرین عیسایِ بن مریم
مثل نگاه غمگنانه ی ما
مثل بچه ی آدم
آنگاه نشستیم و به خوبیّ خوب فهمیدیم
باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک
هیچم و چیزی کم .
تهران ، فروردیین 1369
زمستان ، مهدی اخوان ثالث

نظرات شما عزیزان: